به عاشقان جهان وصلهاي نميچسبد ...
هوالاول
بيا بنشين و انقدر براي قافيههايم قيافه نگير، بيا و دوبيتيهاي چشمت را باز كن، نگذار از قاف عشقات به پشت كوههاي قاف تبعيد شوم!
بيا چهارپارهي عاشقانهام؛ نگذار اين ترجيع بندبندهاي وجودم غزلپاره شود! مرا به حال خودم مگذار، ترجيح مده «ترجيحبند» بگويم! مرا به حبس غزل محكوم كن، به زندان مثنوي. بگذار از پشت ميلههاي موازي مثنوي تماشايت كنم. بگذار هر روز دستانم را به قافيههاي سلولم بگيرم و از لاي ميلههاي ابياتم نظارهات كنم. بگذار وقتي دلم برايت تنگ ميشود خودم را به غزل بسپارم. دستگيرم كن! بگذار در حبس تو آزاد شوم، بگذار بميرم. بگذار خودم را در خاك لبانت مدفون كنم تا شايد با لبخند ديگرت از خاك برخيزم.
بيا شراب شرقي من! بيا تلخي اين پيك آخر را به سلامتي غزل بزن! ميخواهم تلوتلوي دوبيتي بخورم! ميخواهم برايت يك غزل با رديف مثنوي بگويم! ميخواهم چهارصدپاره شوم. ميخواهم خودم را به ديوار نثر بكوبم، شبها در متروي متروك خاطراتم سماع كنم و روزها خودم را از ميلادترين برج طالع شهر به پايين بياندازم، و اگر زنده ماندم با ارادهي خودم در همت زير چرخ تقدير بروم، ميخواهم تمام شوم تا شايد دوباره آغاز شوم. آنگاه تو را به ميهماني آغوش خواهم برد و شراب مثنوي خواهم داد، براي هر پلك زدنت يك دوبيتي خواهم گفت و براي هر لبخندت يك غزل، آن وقت به تو سلام ميكنم و هر شب تو را به فست فود نثر ميبرم و ايمان خواهي آورد كه شعر مردني نيست اگرچه شاعر مردني باشد!
«17:45 دوشنبه 20 مهرماه 1388»