شما كه با غم من آشناتريد از من ...!
مرا نديده بگيريد و بگذريد از من
كه جز ملال نصيبي نمي بريد از من
زمين سوخته ام نااميد و بي بركت
كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من
خدا به نيمه اي از خويش و نيمي از ابليس
در آن سپيده چه معجوني آفريد از من؟
عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
در انتظار نفس هاي ديگريد از من
خران به قيمت جان جار مي زنيد اما
بهار را به پشيزي نمي خريد از من
شما هر آينه آيينه ايد و من همه آه
عجب نيست كز اينسان مكدريد از من
نه در تبري من نيز بيم رسوايي است
به لب مباد كه نامي بياوريد از من
و گر فرو بنشيند ز خون من عطشي
چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من
چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست؟
شما كه قاصد صد شانه بر سريد از من
برايتان چه بگويم زياده بانوي من
شما كه با غم من آشناتريد از من ...!
<حسین منزوی>
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۰:۳۶ ق.ظ توسط امیر نام آور
|
پرسههاي ذهنم را ميزنم اينجا ... شاعر نیستم ... اینها شعر نیست که شور است شاید ... شوری که در درونم جز دریچه ی کلام راهی به برون نمی یابد ... کلامی آهنگین که شما شعر می نامیدش ... دوستتان دارم ... !